سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
آسمان چشم تو
هرکس دانشی را از کسی پنهان بدارد یا برآن به عنوان پاداش مزد گیرد، هرگز آن دانش به وی سودی نرساند . [امام سجّاد علیه السلام]
 

چهارشنبه 16 اردیبهشت 88 , ساعت 10:29 عصر

ما در کبود ترین صبح ها بیدار شده ایم


در کبود ترین رنگ ها، نگاه ها


ودر سوگ تو


مرگ اندوهناک همه زندگان را به تعزیه نشسته ایم


آه !


دریغا !


مرگ واژه دلنشینی نیست ...


 


چهارشنبه 16 اردیبهشت 88 , ساعت 10:27 عصر

·        تسلیم باش،تنها زمانی که تسلیم باشی می توانی در ناشناخته ها قدم بگذاری و شناخته ها را ترک کنی.


·        تو هیچ چهره ای نداری ، این چهره واقعی توست .


·        خود شناسی دیدن زندگی از نگاه کودک معصومی است که هیچ نمی داند ودر پرسش است.


·        تنها راهی که می توانی جهان را روشن کنی آن است که خود نور شوی.


·        بین خدایی بودن ودرباره خدا دانستن یک دنیا فاصله است.


·        اگر بتوانی دیگری را همانگونه که هست بپذیری وهنوزعاشقش باشی ،عشق تو واقعی است.


·        عشق واقعی هرگز تبدیل به وابستگی نمی شود .


·        در مورد هر چیز که حرف بزنی ،ازآن خلاص می شوی ،زیرا آن را از درون به سطح می آوری .


·        از طریق زندگی بیاموز، زیرا درس دیگری وجود ندارد.


·        اگر باور کسی را مورد انتقاد قرار دهی و او آزرده شد بدان که باورش  ، یقین نبوده بلکه تردیدی است


            سرکوب شده.


·        با خودت خشن نباش و نجنگ ، اگر با خودت خشن باشی چگونه می توانی با دیگران مهربان باشی .


·        حسادت یعنی ،زندگی در مقایسه، کسی از تو برتر است ودیگری از تو پایین تر.


·        بی خدا شخص تنها یک جسم است ، با خدا شخص یک روح می شود .


·        مانند یک قله باش در اوج آسمان، ارتباط برقرار کن ،اما همواره تنها بودنت را حفظ کن .


·        (( تنها )) بودن با(( تنهایی )) متفاوت است.


·        تنها بودن حالتی مثبت است، تجربه ای با شکوه وقانون طبیعت است ،در تنها بودن هوشیار می گردی .


·        تنهایی که احساسی منفی است نیازمند به وجود وحضور دیگری هستی تنهایی نمی تواند عشق به وجود


            آورد بلکه نیاز تولید میکند و عشق نیاز نیست.


·         عشق در حقیقت مطلق است ،اما مفهوم آن در ارتباط با آگاهی فرد تفاوت می کند .


·        سراسر دنیای خداوند زیبا و رویا گونه است ، پس از آن لذت ببر ونگران چیزی نباش.


         


چهارشنبه 16 اردیبهشت 88 , ساعت 10:25 عصر

 


ما از تنگنا های عمود دهلیز ها می دیدیم


از لا بلای میله های عمود


ولی افق


            معنایی فراتر بود


ما مرز ها را به قرداد پذیرفتیم 


-در تبعید خویش-


ولی تو یکسره از تبعید سفرها 


بی واسطه هیچ مرزی


                        فرود آمدی .


ما به سرانجام سفری ،دل خوش کردیم


که آغازی نداشت


دورترشدیم ،دورتر


                    و دورتر


حال آنکه تو از نگاه ،نزدیکتر بودی


افسوس


افسوس که ما ندیدیم !


و نگاه تو، همه از مهر بود


تا ما به تجربه های شاعرانه


                                عاشق شویم 


و از درون


             خود را فریاد کنیم...


یکشنبه 6 اردیبهشت 88 , ساعت 6:20 عصر

 


روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد


شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.


وهر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن یکی جثه ای بزرگ


خواست وآن یکی چشمان تیز. یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را .


در این میان کرم کوچکی جلو آمدو گفت : من چیز زیادی نمی خواهم . نه چشمانی تیز نه جثه ای


بزرگ . نه بالی ونه پایی،  نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی ازخودت را به


من بده .


خدا کمی نور به او داد.


نام او کرم شب تاب شد .


خدا گفت : آن که نوری دارد بزرگ است حتی اگربه قدرذره ای باشد تو حالا همان خورشیدی که 


گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.


و رو به دیگران گفت کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست ، زیرا که از خدا جز


خدا نباید خواست.  


 


                                       ×××××××××××××××××


هزاران سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب


تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک


بخشیده است .


 


یکشنبه 6 اردیبهشت 88 , ساعت 6:19 عصر

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یه شکلات گذاشت توی دستم .

من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم .سرش را بالا کرد. دیدم مرامی شناسد خندیدم .

گفت: دوستیم؟ گفتم دوست دوست گفت تا کجا؟ گفتم که دوستی که تا ندارد. گفت : تا مرگ؟ 

خندیدم وگفتم: من که گفتم تا ندارد گفت: باشد تا پس از مرگ. گفتم: نه،نه،گفتم که تا ندارد. گفت:

قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند، یعنی زندگی پس از مرگ.باز هم با هم دوستیم.تا

بهشت، تاجهنم،تاهرجا که باشد ما با هم دوستیم. خندیدم وگفتم: توبرایش تا هرجا که دلت می خواهد

یک تا بگذار.اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا .اما من اصلا تا نمی گذارم. نگاهم کرد.

نگاهش کردم.باور نمی کرد. می دانستم. او می خواست دوستی مان تا داشته باشد.دوستی بدون تا

را نمی فهمید.

                                           ×××××××××××

 

گفت: بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم. گفتم: باشه تو بگذارگفت: شکلات. هربار که

همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یک شکلات مال من ،باشد؟ گفتم: باشد.

هربار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من.باز همدیگر را

نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم.دوست دوست.من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم

توی دهانم و تند تند ان را می مکیدم. میگفت: شکموتو دوست شکمویی هستی و شکلاتش را

می گذاشت توی یک صندوق کچولوی قشنگ می گفتم: بخورش می گفت: تمام می شود.می خواهم

تمام نشود.می خواهم برای همیشه بماند .

صندقش پر ازشکلات شده بود.هیچکدامش را نمی خورد.من همه اش راخورده بودم.گفتم: اگر یک

روزشکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها آن وقت چه  کار می کنی گفت: مواظبشان هستم

می گفت: می خواهم تا موقعی که دوست هستیم  ومن شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم که

نه، نه تا ندارد دوستی که تا ندارد  .

                         

                                            ××××××××××××

 

یک سال، دو سال ،چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است  .

 من بزرگ شده ام من همه شکلات ه ارا خورده بودم . او همه شکلاتها را نگه داشته بود. او آمده

است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود آن دور دورها می گوید:میروم اما زود برمی گردم 

من می دانم می رود و برنمی گردد. یادش رفت به من شکلات دهد.  من یادم نرفت . یک شکلات

گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن. یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش این هم آخرین

شکلات برای صندوق کوچکت .یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش.هردورا خورد.

خندیدم . می دونستم دوستی من(( تا)) ندارد . مثل همیشه .خوب شد همه ی شکلات هایم را خوردم .اما

او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟ 

 

 

 


دوشنبه 17 فروردین 88 , ساعت 4:14 عصر

 


دخترک داشت قدم می زد. دونه های برف آروم روی زمین می نشستن


دانه برف دخترک رو دید. به نظرش خیلی تنها اومد ،سعی کرد روی


شونه های دختر بشینه تا دیگه تنها نباشه اما نتونست ، روی زمین فرود اومد.


وقتی روی برف ها رو دید ، دخترک نوشته بود


من به تنهایی می روم ...


 


دوشنبه 17 فروردین 88 , ساعت 4:12 عصر

 


طرف ما شب نیست 


صدا با سکوت آشتی نمی کند


کلمات انتظار می کشند


 


من با تو تنها نیستم ، هیچکس با هیچ کس تنها نیست  


شب از ستاره ها تنها تر است ...


 


طرف ما شب نیست


چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند


 


خشم کوچه در مشت توست


در لبان، شعر روشن صیقل می خورد


من ترا دوست می دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت می کند .


 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ